یه هفته ست ننوشتم. اینحا نه، توی دفترم. باید اونجا مینوشتم ولی نمیدونم حس دست گرفتن خودکاره یا اینکه دیگه از خطم خیلی خوشم نمیاد، که باعث شد برم لپ تاپمو بردارم و شروع کنم به نوشتن. روز هشتم شد. هشت روز. هشت شب. شایدم نه شب. انگار یک ساله و همزمان انگار دیشب اومدم اینجا. همه چی سفید و تمیزه، سکوت و سفیدی و تمیزی و پرستارها و نیروهای خدماتی و مچ بند سفید رو دست هممون. نشستم تو راهرو رو مبل کنار پنجره و ساخت و ساز کنار بیمارستانو نگاه میکنم، دیروز یه اسب دیدم، دیگه ندیدمش. میترسم نکنه اینم توهم بوده باشه؟ منتظرم ولی نمیدونم منتظر چی. ۸ روز دیگه امتحانام شروع میشن و هنوز هیچی نخوندم. پاهام خیلی خسته ست ولی باید برم بدوام بعدشم برم شنا. یکی از مریضا الان با لبخند بهم گفت صبح بخیر و سلام. بار اوله.
دلم دیگه نمیخواد برم ایران.
دلم میخواد فقط برم خونه. تو اتاق خودم. فقط تو خونه بمونم کتابمو بخونم دوش طولانی بگیرم بدوام یوگا کنم و از اینکه شبا قبل خواب گریم میگیره خجالت نکشم. دلم میخواد واسه یه روزم که شده حالم بهتر باشه.