من محمد مرادی هستم. قلبی سی و هشت ساله در قفس سينه دارم، پرعشق و مهر. قلبی پر درد از سبعيت تاريخ، از مظلومیت مردم اوکراین، قلبی خونين از ستم و جنایتی که به روزگار هموطنم ميرود . ريه هايم سي و پنج سال هواي ايران در خود كشيد، هواي كرمانشاه كه پدر بزرگم به آن خاك آرميده و من ميراث دار نامش شدم: «محمد مرادی». سه سال پیش کوچ کردم به فرانسه، ازان کوچ های اجباری که از هر ده ایرانی، یکی به آن مبتلاست. خانه ام شد شهر لیون که پس از اعطای شهروندی افتخاریش به نرگس محمدی، مجازاً او را همشهری من کرد. زادگاه سنت اگزوپری، شهر زیبایی که کلیسای بازیلیک نوتردام دو فورویه را بر بلندی دارد و رودخانه رون در پستیش. رودی که سرنوشت من به آن گره خواهد خورد. زهرا، همراه و همدلم است، در خانه ای جدید با سقفی از عشقی هفده ساله. عمیق ترین زخمها و شفابخش ترین مرهم ها را از او داشتم؛ چرا که عشق عمیق ترین زخمها و شفا بخش ترین مرهم هاست. اهل تاریخ و فلسفه ام و دلباخته هنر و ادبیات. مینویسم. برای دلم مینویسم، از حلزونهایی که باران خوابشان را آشفته میسازد، از ماهیان بیخبر، ماهیان بی خاطره که نمیدانند آب کدام است و اشک کدام. از قارچ های وحشی که بعد از رعد و غرش آسمان، در دل کوههای کرمانشاه میرویند، سمی و خوراکی، تنگاتنگ هم. از کتاب مینویسم. از موزه ها، از آنچه آگوست رودن، گوستاو کوربه، ونسان ونگوگ، پل گوگن، اوژن دولاکروا، پل روبنس و ادوار مانه و … آفریده اند. از مجسمه شاهین مصری که نقش بی روحش را سالها، تنها در عکس ها دیده بودم و نمیدانم کدام شراب چند هزار ساله سرمستم کرد، لمس مجسمه یا دیونیزوس! و… از عشق ميگويم: وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من… وقت زیادی نمانده… دیروز، روز کریسمس بود. روز جشن و شادی و دید و بازدید و هدیه. شهر چراغانی و آذین بسته ست. امروز در ایران، پنجم دیماه هزار و چهارصد و یک است. بیش از سه ماه گذشت که اشرار حاکم بر ایران، مهسا امینی را کشتند. ژینا… نام تو رمز آزادی شد فدای پیرهن چاک ماهرویان باد هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز حمید رضا، حدیث، خدانور، نیکا، مهرشاد، سارینا، اسرا، کیان، زکریا خیال، حنانه، مینو، محسن، غزاله، امین، رضا، فرجاد، فریدون، فواد، دانش، صدرالدین، هاجر، میلاد، میلان، رحیم، ابوالفضل… آری ای شیرین ترین جانها با رقص بی مهابای شما در برابر مرگ این روزها راحت ترین کارها، امید داشتن است. زمان لعنتی خیلی گریز پاست! یاد همکلاسیم جولیان افتادم، دخترک مغموم کلمبیایی با چشمانی روشن. در صورت او چه ها باید میخواندم که نخواندم؟ …و پرپر شد پنج شنبه آخر سال به گورستان گوتیه رفته بودم. از هر قوم و کیشی آدم خوابیده بود: یهودی، فراماسون، مسلمان، کاتولیک، پروتستان، ارتدکس و حتی بودایی و اقوام آسیای جنوب شرقی. بستر طفلی که هرچه کرده بودند بی اثر بوده و مرگ بچه را ناغافل برداشته و برده … هر آیت شومی را دزدیده و در جایی مخفی میکنم اما خوب میدانم که تقدیر ما به زودی تعبیرش خواهد کرد. برای دوستانم کوتاه نوشتم: بدرود! بزودی رازم بر همه فاش خواهد شد که روح من توان نظاره کردن مسائل و مصائب و مشکلات هموطنانم را ندارد. من هم شبیه کوبایاشی هستم. گرفتار در تنگنای جدال جنگ و صلح. صلح آری اما به چه قیمتی؟ روزی آن کبوتر سپید خواهد آمد و مژده پاکی زمین و پایان این سیلاب خروشان را خواهد داد. آن قارچهای وحشی که هر بهار، بعد از رگبار، بغل بغل از دل کوه بیرون میزنند، برای مردم یک سور اساسی است. گاه قارچ های سمی که خانواده ای را داغدار میکنند با اینهمه استقبال ازان چون انتخاب لذت بخش و قمارگونه ی یک وعده چه بسا شوکرانی و مسموم، برجاست. طبق سنت ها، یکی از اعضای خانواده، از ترس مرگ عزیزان و برای پیشمرگ شدن به پای عزیزان، لقمه ای ازان میخورد. این لقمه از سر لذت نیست، شتافتن به همراهی در مرگ عزیزان است. این بار قرعه چشیدن آن لقمه به نام من افتاد. امیدوارم این پیامی باشد برای مردم ایران که فکر نکنند ایرانیان خارج از کشور در غم آنها شریک نیستند و اگر پیش بیاید جانشان را فدا میکنند. امیدوارم دست کم توجه بخشی از رسانه ها در خارج از کشور به مسائل ایران جلب شود. مشکل روانی ندارم و صرفا برای غم از دست دادن مردمم و برای انجام یک عمل حماسی و مقابله با ابتذال زندگی و به لجن کشیدن عشق و مفاهیمی چون انسانیت و کرامت انسانی که دغدغه من است، حاضرم جانم را فدا کنم. شما پیروز هستید و خون کسانی که درین راه جان فدا کردند، هدر نخواهد رفت. به این ایمان دارم. غمگین نباشید و شادی کنید که روز پیروزی نزدیک است. #محمد_مرادی ۵/دی/۱۴۰۱ لیون

+ ۱۴۰۴/۱۰/۱۶| ۷:۳۰ ب.ظ|ش| |